|
مرد ستمگری هیزوم هایی که هیزوم شکنان از بیابان میاوردند.به قیمت کمی میخرید وروز بعد انرا به چند برابر قیمت به ثروتمندان میفروخت.
یک روز مرد فقیری به او گفت:تو مثل مار هستی همه رانیش میزنی وبه فقیران ستم میکنی،اما با خداوند چه کار میخواهی بکنی؟کاری نکن فقیران تو را نفرین کنند !مرد ستمگر به حرف مردفقیر توجهی نکرد وباز به کار خود ادامه داد شبی اشپزخانه مرد ستمگر اتش گرفت وهمه خانه اش سوخت مرد ستمگرکه با زحمت خودش را نجات داده بود پی در پی بر سرش میزد وگفت: نمیدانم چرااین اتش سوزی اتفاق افتاد وهمه زندگی مرا سوزاند؟از قضا همان مرد فقیر از جلوی خانه سوخته او میگذشت
اورو به مرد ستمگر کرد وگفت: سوز دل واه جگر همان هیزم شکنان که تو ان همه به انها ستم کردی اتش شد وخانه تو را سوزاند!
حکایتی از گلستان سعدی |