|
خسته وداغون شده بودم
سلام به دوستان برگشتم تا دوباره کارمو ادامه بدم
یه مدت حوصهلیه هیچ کسی وهیچ کاری رو نداشتم زندگیم وروح وروانم داغون بود ولی حالا شکر خدا بهتر شدم
اصلا هدفی نداشتم وبرام نبود که چه اتفاقایی داره برای خودم ودیگران میافته وروز هارو یکی یکی سپری میشد ومیخواستم فقط روز هابرن وبیاین
تا یه تکونی به خوون دادن تعطیلاتعید اومد ورفت وهنوز هیچ انگیزه ای برای جلو رفتن نداشتم
خیلی زود ماه خرداد اومد ومثل خیلی ها شدم شب امتحانی ولی تفقط تا 3-4 امتهان اولی خوب درسامو شب امتحان خوندم
وقتی به درس های سخت میرسیدم وقتی کتابو نگاه میکردم ومیدیدم که در طی سال هیچ تلاشی نکردم بی خیال می شدم واصلا نمیخوندم وقتی صبح بلند میشدم یاد شب قبل میافتادم که هیچی نخوندم شروع میکردم به خوندن ولی هیچی نمیفهمیدم حالا معلوم نیست چنتا درس رو تجدید میشم.ولی دوست ندارم تجربه گذشتمو تکرار کنم
تو این مدت به دوستی خیلی فکر کردم وفهمیدم هنوز باید سر در وبلاگم بی رفیق باشه چون رفیق واقعی خیلی کم پیدا میشه واون رفیقی که من میخوایم پیدا نکردم
نمونش توی محله خودما یکی بود که اصلا سال به سال نه مارو میدید اگر هم میدید سلام نمیکرد وقتی که کامپیوتر خرید تا مارو دید سلام یه عالمه تحویلمون گرفت وگفت بیا خونمو سوال دارو بیا برام بازی بریز و... منم گفتم باشه
ظهر بود رفتیم خونشون از من سوال میکر منم جواب میدادم. من که ناهار نخورده بودم وبا بی حوصله گی جواب میدادم چون گشنم بود وتوی خونشون بوی ناهار میومد مادرش صداش زد که بیاد ورفت منم در حال نصب یک بازی بودم وتا تموم شد به داداش بچه محلمون که بقلم نشته بود گفتم من دیگه میرم واونم گفت: باشه ، خداحافظ . وقتی داشتم میرفتم ازلای در معلوم بود که داداش بزرگه که مادره صداش زد داره بدون سروا صداداره غذا داره کوفت میکنه ویک تارف به ماهم نمیزنه من سرمو انداختم وبلند گفتم خدا حافظ داداشه سریع اومد بیرون وگفت کجا وایمیسادی گفتم کارم تموم شد من میرم خدا حافظ
از این ماجرا 2هفته ای گذشت وقتی منو دید با حالت اصبانی گفت با کامپیترم چی کار کردی خیلی هنگ میکرد یک نفرو اوردم درست کنه گفت: با این ویندوز چی کار کردین همه بازیاتون رو ریختی توی درایو ویندوز وویندوز ر و عوض کرد
و من گفتم: من بازی توی دراو ویندوزتون نریختم همرو ریختم توی فلان درایو که خالی بود خلاصه تحمت خراب شدن کامپیوترشونو به ما چسبوندن.واخرش مجبورمون کرد بهش یک بازی بدم بره بریزه ومثلا فردا بیاره(4روز از فردای ایشون گذشته)
من به خاطر اینکه ناهار رو تارف نکرد ناراحت نشدم ولی به خاطرتهمت که به من زد ناراحت هستم ولی حالا بی خیال شدم
این موضوع رو گفتم تا ثابت کنم هنوز بی رفیقم.
 
|